حتی اگه خیلی خوشمزه باشه !

_ خیلی وقت پیش رفته بودم خونه مادربزرگم ، یواش صدام کرد گفت بیا . همونطوری ک داشتم صندلیُ از پشت میز میکشیدم بیرون یِ روزنامه قدیمی گذاشت جلوم و به یه قسمتیش اشاره کرد گفت بخون ... یه مصاحبه بود . روزنامه برای آبانِ 77 بود ...

سَرمُ اوردم بالا داشت با یه لبخند خیلی مسخره نگام میکرد .

 

_ کوچیک تر که بودم ... خیلی کوچیک تر ، نشسته بودم کنار مامانم و اونم نشسته بود پای یکی از کِـشوهای کُـمُدش . کِـشویی ک برای من حکمِ همون صندوقچه قدیمی هایِ تویِ زیر زمینُ داشت و توش پُره نوستالژی بود . یه روز دستمُ بردم و یه دفترچه 10×17 رو برداشتم . کاملا معلوم بود خیلی قدیمیِ . برگاش زرد بود و تمومش با خودکار آبیِ بیک نوشته شده بود . بی تفاوت اینور اونورش کردم و گذاشتمش سر جاش ...

اما یِ روزِ دیگه ...  رفتم سَر کِشو و دفترو برداشتم .

خوندمش . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

"

 

 

 

هیچوقت درباره گذشته کسی چیزی نپرسید و نخواید که حتی از آیندشم بدونید . این کِ : گذشته گذشته ، یِ دروغِ محضِ ... گذشته همینجاست کنار ما ، فقط این ماییم کِ نباید بهش محل بدیم .

گذشته هارو نخوا حتی اگه اونُ دو دستی بهت تعارف کرده باشه .

اون لعنتیا همیشه یِ سکانس دارن کِ هیچوقت تو تو هضم نمیشه ، پس اگه میخوای چیزی سَره دلت سنگینی نکنه گذشته هارو ندون حتی اگه اونُ دو دستی بهت تعارف کرده باشن ...

+     تـآیپ شُده با انگشتـآنِ مـآهـ بـآنـو  | 

یک درامِ آرام

سخته شروع ...

 

گـاهی میشـی نـقش اول یِ نـمـایشـنـامـه کِ اول و آخـرش خـودتـی . یِ داسـتـانـی کِ داره آروم آروم اتفاق میـوفـتـه و تـو هـی تند تند اتـفـاقـارو هُل میدی تا بیوفتـن . خـوشحـالـی از اجـراش امـا یِ جاهـاییـش گـیـر میکنـی . اون سکـانسُ بلـد نیـسـتی ، خستـه میـشـی ، نفـس کـم مـیاری ، تمـوم میـشی ... امـا بالاخـره بلنـد میشـی واسه اجـراش ...

متوجهـیـد ؟ گاهی یِ جـاهـای زندگیـرو بـلد نیسـتـیم بـازی کنـیم ، امـا با وجـودِ ناشـی بودنـت بایـد پاشـی و درداتو بکشـی تـا تمـوم شـه . اونـا مـال خـودِ خـودتـن .

 

 

 photo by me

 

+ این پست عجله ای شُد و نشد اونی کِ میخوام . شمام ببخشید .

+  مدتی ننوشتنَ م صرفا دلیل بَر غایب بودنم نیست .

+سهم من از تبریکِ مجازی تو شُد یک پست و هزاران کامنت ، و سهم تو از تبریک من یک پی نوشتِ ساده .

ساده تر از هرآن چه فکرش را بکنی سالروزِ زمینی شدنت رو تبریک میگم ، پریِ عزیز  :*

+     تـآیپ شُده با انگشتـآنِ مـآهـ بـآنـو  | 

آدم ها تمام میشوند .

در جایی کِ نباید.

بی آنکه بفهمند .

 

آدم ها تَـه میکشند ...

خودشان ... حرف هایشان ... نگآهشان ...

سردُ سآده ...

آدم هآ تمام میشنود .

 

+     تـآیپ شُده با انگشتـآنِ مـآهـ بـآنـو 

حس هایی که در تاریخ ٬ هرگز درک نشدند.

 

مـن عروسک كدوم بازي وحشت ...
مـن عروسِ قحـطي كدوم تبـارم ...
كـه مثل تولد فاجعه سردم ...
كه مثل حادثه آرامش ندارم ...

 | ایرج جنتی عطایی |

 

 

همیشه فکر میکردم سخت یعنی ، پیدا کردن آخرین عدد

و جز این , "سختی" برایم وجود نداشته و نخواهد داشت.

اما این روزهـآ  " سخت "را جوری دیگر معنا میکنم .

سخت یعنی ، بجنگی ، پیروز میدان باشی اما ...

این پیروزی "درد" داشته باشد .

 

آیا سختی ها ، همان "درد" هایی نیستند ک ما یواشکی در کنج اتاقمان "میکشیم" ؟!

شاید چیزی فراتر از اینـ هـآ ، شاید ...

 

 

+ بلـآگِ عزیزم، متاسفم کِ روزهایِ بدم را ، در برگ برگ تو به ثبت میرسانم ... اما باور کن [باید]ـی هست .

بایدی بِ نام آرامش .

 

+     تـآیپ شُده با انگشتـآنِ مـآهـ بـآنـو  | 

دورآیِ نزدیک ـ نزدیکآیِ دور

 

 

 

تو آبیِ آسمونیُ دوست داری

   و ...                                 

من آسمون آبیُ  .              

      

 وقتی وسطِ بـُهـبُـهـهِ زندگیت ، دُچـآر نوستالژی شُدی ، مجبور میشی یِ چیزایی رو بندازی دور ...

[ مجبور میشی استقبال کنی از این اجبارِ تحمیلیِ تعفنیِ تحملیِ تخلفیِ تنفری . ]

مجبور میشی یِ چیزایی رو بندازی دور ؛ و میندازی .

ولی یآدت میره کِ : دور کجآست ؟

 

 صریح : بعید میدونم کسی غیر خودم از حرفآم سر در بیآره .

صریح تر :  دلم تنگ شُده ، وآسه تموم تموم تموم چیزایی ک جآ گذاشتم تو جایی بِ اسم خونه قدیمی (و شآید محله قدیمی) .

بی ربط : بعضیآ تو بدی خیـلـی مـوفـق انـد .

بی ربط تر : اردیـ"ـبهشت" دآره برآم اُردیـ"ـجهنـم" میگذره .

 

+     تـآیپ شُده با انگشتـآنِ مـآهـ بـآنـو  |