یک درامِ آرام

سخته شروع ...

 

گـاهی میشـی نـقش اول یِ نـمـایشـنـامـه کِ اول و آخـرش خـودتـی . یِ داسـتـانـی کِ داره آروم آروم اتفاق میـوفـتـه و تـو هـی تند تند اتـفـاقـارو هُل میدی تا بیوفتـن . خـوشحـالـی از اجـراش امـا یِ جاهـاییـش گـیـر میکنـی . اون سکـانسُ بلـد نیـسـتی ، خستـه میـشـی ، نفـس کـم مـیاری ، تمـوم میـشی ... امـا بالاخـره بلنـد میشـی واسه اجـراش ...

متوجهـیـد ؟ گاهی یِ جـاهـای زندگیـرو بـلد نیسـتـیم بـازی کنـیم ، امـا با وجـودِ ناشـی بودنـت بایـد پاشـی و درداتو بکشـی تـا تمـوم شـه . اونـا مـال خـودِ خـودتـن .

 

 

 photo by me

 

+ این پست عجله ای شُد و نشد اونی کِ میخوام . شمام ببخشید .

+  مدتی ننوشتنَ م صرفا دلیل بَر غایب بودنم نیست .

+سهم من از تبریکِ مجازی تو شُد یک پست و هزاران کامنت ، و سهم تو از تبریک من یک پی نوشتِ ساده .

ساده تر از هرآن چه فکرش را بکنی سالروزِ زمینی شدنت رو تبریک میگم ، پریِ عزیز  :*

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تـآیپ شُده با انگشتـآنِ مـآهـ بـآنـو  | 

آدم ها تمام میشوند .

در جایی کِ نباید.

بی آنکه بفهمند .

 

آدم ها تَـه میکشند ...

خودشان ... حرف هایشان ... نگآهشان ...

سردُ سآده ...

آدم هآ تمام میشنود .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تـآیپ شُده با انگشتـآنِ مـآهـ بـآنـو 

حس هایی که در تاریخ ٬ هرگز درک نشدند.

 

مـن عروسک كدوم بازي وحشت ...
مـن عروسِ قحـطي كدوم تبـارم ...
كـه مثل تولد فاجعه سردم ...
كه مثل حادثه آرامش ندارم ...

 | ایرج جنتی عطایی |

 

 

همیشه فکر میکردم سخت یعنی ، پیدا کردن آخرین عدد

و جز این , "سختی" برایم وجود نداشته و نخواهد داشت.

اما این روزهـآ  " سخت "را جوری دیگر معنا میکنم .

سخت یعنی ، بجنگی ، پیروز میدان باشی اما ...

این پیروزی "درد" داشته باشد .

 

آیا سختی ها ، همان "درد" هایی نیستند ک ما یواشکی در کنج اتاقمان "میکشیم" ؟!

شاید چیزی فراتر از اینـ هـآ ، شاید ...

 

 

+ بلـآگِ عزیزم، متاسفم کِ روزهایِ بدم را ، در برگ برگ تو به ثبت میرسانم ... اما باور کن [باید]ـی هست .

بایدی بِ نام آرامش .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تـآیپ شُده با انگشتـآنِ مـآهـ بـآنـو  | 

دورآیِ نزدیک ـ نزدیکآیِ دور

 

 

 

تو آبیِ آسمونیُ دوست داری

   و ...                                 

من آسمون آبیُ  .              

      

 وقتی وسطِ بـُهـبُـهـهِ زندگیت ، دُچـآر نوستالژی شُدی ، مجبور میشی یِ چیزایی رو بندازی دور ...

[ مجبور میشی استقبال کنی از این اجبارِ تحمیلیِ تعفنیِ تحملیِ تخلفیِ تنفری . ]

مجبور میشی یِ چیزایی رو بندازی دور ؛ و میندازی .

ولی یآدت میره کِ : دور کجآست ؟

 

 صریح : بعید میدونم کسی غیر خودم از حرفآم سر در بیآره .

صریح تر :  دلم تنگ شُده ، وآسه تموم تموم تموم چیزایی ک جآ گذاشتم تو جایی بِ اسم خونه قدیمی (و شآید محله قدیمی) .

بی ربط : بعضیآ تو بدی خیـلـی مـوفـق انـد .

بی ربط تر : اردیـ"ـبهشت" دآره برآم اُردیـ"ـجهنـم" میگذره .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تـآیپ شُده با انگشتـآنِ مـآهـ بـآنـو  | 

نگآهی بِ نگاهم


. . . "شاید" نصف مشکلمون اینجاست کِ همیشه هم دیگرو "فقط" از نگاه خودمون دیدیم.

حتی برای یِ بارم کِ شده نخواستیم عینکمونُ برداریم و آدما رو همونجوری کِ هستن ببینیم ... خوده خوده واقعیشونُ .

نخواستیم بِ هم یِ فرصت بدیم واسه عوض شدن .

بودن اونایی کِ "خواستن" و "تونستن" و عوض شدن ولی این مآ بودیم کِ بآورشون نکردیم و بهشون اجازه باور شدن ندادیم .

بهشون اجازه ندادیم و خودمونم بآور نشدیم . بِ همین راحتی ...

 

× این روزآ درگیریم . درگیر پیدا کردن رویِ وآقعی آدما . نمیدونم آخرش از نگه داشتن یِ مُشت نقآب رو صورتمون ، چی حآصلمون میشه اما ... فقط میدونم مآه همیشه پُشت ابر نمیمونه .

 

+ نفرینت نمیکنم ، همین کِ دیگه جـآت تو دعـآهام خآلیِ برآت بسه ...

+ میبینی اون بالارو ؟ نوشته منُ خدا(manokhda)  . آره ... ،  آره ، منُ خدا ، شُمـآ همه.

+ دلم روشنه :)


+ نوشته شده در  ساعت   توسط تـآیپ شُده با انگشتـآنِ مـآهـ بـآنـو  |